تبليغاتX
حرفهایی که رو در رو نمیشه زد
پسر بچه و پيرمرد
290559.jpg
شل سيلور استاين

پسربچه گفت: «گاهى قاشق از دستم مى افته.»
پيرمرد گفت: «از دست منم مى افته.»
پسربچه يواشكى گفت: «گاهى من شلوارم رو خيس مى كنم.»
پيرمرد خنديد و گفت: «من هم همين طور»
پسربچه گفت: «من گاهى وقت ها گريه مى كنم.»
پيرمرد آهى كشيد و گفت: «منم همين طور»
پسربچه گفت: «اما بدتر از همه اينها
آدم بزرگ ها هيچ توجهى به من نمى كنن.»
بعد گرمى دست پير و چروكيده اى رو حس كرد.
«مى فهمم چى مى گى...» .
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:30  توسط الهام   | 

سال قبل که گذشت امیدوارم امسال اون همه کارهایی که لیست کرده بودم انجامش بدم .به یک جایی برسه .

تنها تفاوت امسال با پارسال فقط توی تعویض دفترچه کارهای رومزه است وبس.

خوب اینهمه ناسازگاری با سال جدید نوبر والا !

سال خوبی داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:34  توسط الهام   | 

در این زمستان ِ سرد

چشمانم در انتظار بهار است

قصه ی ساده ایست انتظارم

باورکن که سرانجام ِ این راه نگاهی است به وسعت همه دنیا

به دیده ام شک نکن !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:23  توسط الهام   | 

پاسخ به دعوت النا ،پیرو وناهید

سلام

متولد روز دانشجو سال ؟۱۳۵ لطفا "جای خالی را با عدد مناسب پر نمائید.(اعداد انتخابی ترجیحا"بین صفر و نه باشد)

دوازده سال است که ازدواج کرده ام  وصاحب یک فرزند .

کارمند امور مالی بخش نیمه دولتی .

عاشق خرید وفروش سهام و کشته مرده بازار بورس اوراق بهادار تهران .

بزرگترین فرزند خانواده که اغلب از این بزرگی بسیار خرسند میشوم .

عاشق کار کردن در بیرون خانه ،اغلب ترجیح میدم مهمانی ها را در رستوران برگزار کنم.ولی در خانه هم اوضاعم به بدی که همین الان فکر می کنید نیست .به رنگ ولعاب خیلی اهمیت میدهم .و بویژه به کالری و نوع مواد استفاده شده .

تلویزیون اصلا "نمی بینم ولی برای فیلم وکتاب محدودیتی نمی زارم .

شبها ساعت سه زودتر خوابم نمیبره وآرزوی همیشگی ام اینکه :" کاش فردا جمعه بود."

 

همیشه فکر می کنم اگر من جای دیگران بودم تصمیم بهتری را می گرفتم  .

اصطلاحم اینه که درستش می کنم یا درست میشه (یک همچین چیزی فکر کنم میگم )

می میرم اگر توی یک جلسه اداری من فقط شنونده باشم .(از ناراحتی نه از خوشحالی )

خیلی شوخ طبع و بی اندازه شاد (گاهی حتی توی یک جای رسمی هم خنده لازمه دیگه .نه ؟) 

پیگیر هر نوع کاری که به من گفته شود یا بشنوم (حتی اگر مربوط به سرمایه گذاری پدرم باشد )(جان من با فضول اشتباه نگیرید هااا)

بسیار خوش شانس در جای پارک پیدا کردن .

کامیاب باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:29  توسط الهام   | 

 

به چهار راه گیجی و گنگی و نیرنگ و دروغ رسیده ام .

 چراغ راهنما به جای نشان دادن سه رنگ سبز ،زرد و قرمز برایم تداعی علامت سوال است .

پلیس نیز برایم پرچمی از رنگ زرد را بالا و پایین می برد (شاید نشان از مسابقه ی بی سرانجام است )

برنده مسابقه هم شدن نیز برایم لطفی نخواهد داشت . به عقب که نگاه میکنم !جماعتی از چهره های آشنا می بینم .

بردن از خودی !!!!و گنگی بیشتر من ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:17  توسط الهام   | 

سلام

قرار است از دست مهمان ناخوانده ایی که حدود پانزده سال است برروی صورتم جا خشک کرده است و جنسی از شیشه دارد راحت شوم .

عینک !

زندگی بدون عینک را بارها وبارها تجربه کرده ام ،(البته عینک جایش را موقتی به لنز داده است )!

به امید دیدی مثبت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:42  توسط الهام   | 

وقتی درب های ، زندگی بسته می شود ،بی گمان دری هنوز مانده .خوب بگرد و صاحب درب را پیدا کن .و صدایش بزن و فقط بگو خدای خوب و مهربانم ...

از تو کمک می جویم و مدد می خواهم .دستان پر نیازم را خالی مگذار.(آمین ).

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:33  توسط الهام   | 

لحظه ها می گذرد !

آنچه بگذشت نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

(سپهری )

توضیح :تا آخرهفته نیستم ،اگر به خانه هایتان نمی آیم ،دلیلم موجه است .(پس غیبت برام رد نکنید تا مجبور شم با والدینم بیام برای موجه کردن ِ عدم حضورم ).

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:15  توسط الهام   | 

بیا تا برایت مثل سهراب بگویم :چه اندازه تنهایی من بزرگ است .

چه انتظار شیرینی است .انتظار ِشبیخون  حضور ِ تو  در تاریکی تنهایی من ..

بیا برایت لباسی از آرزوهای خواهرت ِ مرجان دوخته ام .اگر کوچک یا بزرگ بود ببخش آرزوهای دختری دم بخت است .

بیا مروارید های چشم مادر را با نخ ِ انتظار سر هم کرده ام و گردنبندی شده است به درازای تمامی این سالهای نبودنت .

بیا ،عینک بد بینی را از چشم عموجمال برداشته ام تا دیگر نگوید این پسر چشمهایش شور است .

یادت هست ،تو از دیدن نرگس همیشه دست هایت را گم می کردی و همیشه خرده شیشه های گلدان ویا بشقابی بلورین در انتظارت بود.

حال که نیستی ،چقدر قلبها شکست ،و قلب نرگس بیش از همه .

برای نرگس عزیزم که بار ِ سالها تنهایی را بدوش کشید و هرگز فکر نکرد مفقودالاثر شدنت به معنای نبودنت است .و حالا که نشانی از نبودنت تشیع می شود.چگونه باور کند نبودنت برای همیشه را ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:29  توسط الهام   | 

وقتی ،چشمهایم نظاره گر غربتی سنگین است

و دلم وامدار غمی سنگین تر

وشروع ِدلهره ایی ، ناهنگام

در ناامیدترین لحظه ی زمان

یاد تو هدیه میدهد به من

دلی به وسعت ایمان

نفسی به تفاهم

لحظه های نهان  

بر بالین دعا

صبر محصول دعاهایم است

و

منتظر لحظه های بدیع سرانجام می مانم

نمی هراسم !

او بامن مهربان است

خدای خوبم تو بزرگی ،مهربانی ورحیم

ومن، بنده ی خدا .

سپاسگزار الطافت هستم وآرامش وامیدی که از حضورت می یابم ولبریز از حمایتت می شوم .

 

 

از داشتن تو هرگز بی نیاز نخواهم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:25  توسط الهام   |