تبليغاتX
حرفهایی که رو در رو نمیشه زد
هنگامی که وهم آلوده ی شک شد

هنگامی که آشوب برگرفته از تیغ آخته قانون شد

به بهانه ی خلاص از بندگی

دم به دم دامن میزند

بر غوغای شهر

ومن حیرت زده ،نظاره گر ِمردمان سوگوارم

شب را به مرده پایی تجلیل می کنند

فریادشان سرود رهایی

وحسرتی به هماوایی غرور

از بستر تمامی آبستنان

سیلاب خون روان است

صدای قرآن می آید و نذر ، برای اجابت ِ ساده ترین خواسته ِ حق ِ یک بشر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:14  توسط الهام   | 

چه کسی خواند سوره ی  عشق و  آیه ی دلباختگی را برای من

در جزء چندم بود زمان ِ از خود بیخود شدنم ؟

نمی دانم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:36  توسط الهام   | 

وقتی که استخدام شده بود ،خیلی سرحال وشاد بود.تازه فارغ التحصیل شده بود ویک دنیا آرزو

داشت . همه تقریبا " با استخدامش خیلی موافق بودن  .از پس همه سوال ها وتست ها خوب برمی اومد

بعد از یکسال  کارکردن گفت می خواد عروسی کنه .کارت دادتقریبا"نوروز ِ ۱۳۷۹بود.ازش عذرخواهی

کردم وگفتم میرم  مسافرت .

وقتی دیدمش  کلی بهش تبریک گفتم ،دیدم ناراحته گفتم شاید چون عروسی نرفتم مکدرشده  .

گفتم آقا داماد ،عروسی خوش گذشت .دیدم شروع کردبه گریه .ازش خواستم بیاد توی اطاق ،بهم گفت

روز عقد .درست بعداز جاری شدن خطبه عقد،خبر میرسه که پسر خواهرش با چاقو به قتل رسیده . 

عروسی بهم میخوره و.....

حالا  بعداز گذشت اینهمه سال اون خیلی عوض شده .رنگش همیشه زرد ِ ،دائم چرت میزنه وووووو

دیگه از طرف امور اداری مرتب توبیخ پشت توبیخ براش می آد.

تمامی آزمایشهای عدم اعتیادش منفی بودولی چهره چهره ی یک مرد معتاد ودرهم شکسته بود.

تا اینکه دیروز  بدون اطلاع قبلی اومدن توی واحد ِما وآزمایش خون گرفتن .بدون اینکه فرصت کنه .دارویی

بخوره که آزمایش منفی در بیاد...

حالا جواب ِ آزمایش اومده ومدیرعامل دستور داده اخراجش کنن .

نمی گم بدون شرایط بمونه ولی یک فرصت بهش بدن .اگر از اینجا بره بدتر میشه .

حالا که مسئله رو شده .همه میان توی واحد ِ ما .انگار سینماست ، اونم  با سانسهای بدون تعطیلی .

من میگم به احترام خدمات صادقانه اش ،کمی فرصت بهش بدین .شاید این بلا خدای نکرده سر هر

کی دیگه می اومد ،نمی دونم .نمی دونم

می دونم دلیل نمیشه که  با به  وجود آمدن هر مشکلی بریم سراغ فراموشی خودمون حتی در

 مقاطع  کوتاه ....

ولی اون زن داره .بیکارشه .بی پول شه .خوبه ؟

میگن ! اینجوری  همه ی کارکنان حساب میبرن که دیگه  دست از پا خطا نکنن .

ولی آقای مدیرعامل !باور کن این راهش نیست .بذار بمونه .خرج ِ ترکش واز همون صندوقی بده که برای

خونه ات خرید می کنی .شمایی که دم میزنی مال ِ بیت المال ِ......

تو کمی همت کنی .خرجش وبده وازش تعهد بگیر .باور کن .باورکن .برمی گرده .

-------------------------------------------------------------------------------

سنگها باهم حرف هایی می زنند

گوش کن !

خاموش ها گویا ترند!

از در ودیوار می بارد سخن

تا کجا دریابد آن را جان من

مشیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:3  توسط الهام   | 

همه ی ما کم وبیش برامون اتفاق افتاده که انگشت سبابه مون روی استامپ فشار بدیم و روی 

ورقه ایی بزنیم .دقت کردین که بعضی ها به چه سرعت و برخی دیگر به کندی سعی در پاک کردن

اون رنگ آبی ،سبز و یا قرمز هستند.

ولی سرعت پاک کردن رنگ از انگشتمون دقیقا" بستگی به کاریست که کردیم ومطلوبیت ِ رسیدن به

خواسته مون .

مثلا"اگر برای بنام کردن ماشین وخونه وملک باشه ،حالا کمی دیرتر پاک شه .اتفاقی نمی افته وچه بهتر

برامون یادآوری هم بشه .

یا اگر برای ازدواج ویا طلاق ،ویا دیدار و ملاقات با یک زندانی که بعداز مدتها از انفرادی بیرون اومده .

من اون سالی که اومدم دیدنت ،تا ساعتها  انگشتم و پاک نکردم که یادم باشه دیدمت وتوی خاطرم

بمونه .حتی از انگشتم هم عکس گرفتم .حالا بعد از اون همه سال ،بهت میگم که خداروشکر دیدمت .

-----------------------------------------------------------------------------

توضیح :بدلیل هک کردن وبلاگ حرفهایی که نمیشه رو در رو زد.وبلاگ حذف ومجددا"با همان آدرس

به ثبت رسید.

از همه دوستانم بابت حذف پست ها و نظراتی که مرقون فرموده بودنند.پوزش می خواهم و امید که

بخشش دوستان ،شامل ِ حالم شود.ممنون. 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:8  توسط الهام   |