|
|
|
|
|
وقتی ،چشمهایم نظاره گر غربتی سنگین است
و دلم وامدار غمی سنگین تر وشروع ِدلهره ایی ، ناهنگام در ناامیدترین لحظه ی زمان یاد تو هدیه میدهد به من دلی به وسعت ایمان نفسی به تفاهم لحظه های نهان بر بالین دعا صبر محصول دعاهایم است و منتظر لحظه های بدیع سرانجام می مانم نمی هراسم ! او بامن مهربان است خدای خوبم تو بزرگی ،مهربانی ورحیم ومن، بنده ی خدا . سپاسگزار الطافت هستم وآرامش وامیدی که از حضورت می یابم ولبریز از حمایتت می شوم .
از داشتن تو هرگز بی نیاز نخواهم بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:25 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
زبان آینه ها را نمی دانم
ولی خنجر ِ زبان را می شناسم پسرم ،بیا تا برایت از زبان ِ مهر بگویم وتا ابدیت معنی کنم، تا هرگز ،با زبان ِ نیش، دل هیچ کسی را شعله ور نکنی ... هنروری دارد این زبان !اعجاب انگیز است . می توانی برنجانی یا به دوستی پیوند زنی . می توانی نیک نام باشی ویا .... می توانی ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:37 توسط الهام
|
|
||