|
|
|
|
|
به چهار راه گیجی و گنگی و نیرنگ و دروغ رسیده ام . چراغ راهنما به جای نشان دادن سه رنگ سبز ،زرد و قرمز برایم تداعی علامت سوال است . پلیس نیز برایم پرچمی از رنگ زرد را بالا و پایین می برد (شاید نشان از مسابقه ی بی سرانجام است ) برنده مسابقه هم شدن نیز برایم لطفی نخواهد داشت . به عقب که نگاه میکنم !جماعتی از چهره های آشنا می بینم . بردن از خودی !!!!و گنگی بیشتر من ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:17 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
قرار است از دست مهمان ناخوانده ایی که حدود پانزده سال است برروی صورتم جا خشک کرده است و جنسی از شیشه دارد راحت شوم . عینک ! زندگی بدون عینک را بارها وبارها تجربه کرده ام ،(البته عینک جایش را موقتی به لنز داده است )! به امید دیدی مثبت ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:42 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی درب های ، زندگی بسته می شود ،بی گمان دری هنوز مانده .خوب بگرد و صاحب درب را پیدا کن .و صدایش بزن و فقط بگو خدای خوب و مهربانم ...
از تو کمک می جویم و مدد می خواهم .دستان پر نیازم را خالی مگذار.(آمین ).
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:33 توسط الهام
|
|
||