تبليغاتX
حرفهایی که رو در رو نمیشه زد -
پسر بچه و پيرمرد
290559.jpg
شل سيلور استاين

پسربچه گفت: «گاهى قاشق از دستم مى افته.»
پيرمرد گفت: «از دست منم مى افته.»
پسربچه يواشكى گفت: «گاهى من شلوارم رو خيس مى كنم.»
پيرمرد خنديد و گفت: «من هم همين طور»
پسربچه گفت: «من گاهى وقت ها گريه مى كنم.»
پيرمرد آهى كشيد و گفت: «منم همين طور»
پسربچه گفت: «اما بدتر از همه اينها
آدم بزرگ ها هيچ توجهى به من نمى كنن.»
بعد گرمى دست پير و چروكيده اى رو حس كرد.
«مى فهمم چى مى گى...» .
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:30  توسط الهام   |