|
|
|
|||
|
پسر بچه و پيرمرد
شل سيلور استاين
پسربچه گفت: «گاهى قاشق از دستم مى افته.» پيرمرد گفت: «از دست منم مى افته.» پسربچه يواشكى گفت: «گاهى من شلوارم رو خيس مى كنم.» پيرمرد خنديد و گفت: «من هم همين طور» پسربچه گفت: «من گاهى وقت ها گريه مى كنم.» پيرمرد آهى كشيد و گفت: «منم همين طور» پسربچه گفت: «اما بدتر از همه اينها آدم بزرگ ها هيچ توجهى به من نمى كنن.» بعد گرمى دست پير و چروكيده اى رو حس كرد. «مى فهمم چى مى گى...» . |
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:30 توسط الهام
|
|
||||